ادبیات یعنی نوشتن هر چیزی که آدم می خواهد بگوید ولی نمی تواند.به قول دریدا آرزوی نوشتن گفتن هر چیزی.
این شعر را بی اجازه از وب آرش برداشتم. ممنون از نظراتتان بر روی پست های قبلی اما باز هم همگی آنها خصوصی بودند .بهتر بود عمومی باشد و به بحث گذاشته شود نه؟امیدوارم این شعر اینطور باشد به نظر من هست و الا انتخابش نمی کردم.به نظر می رسد این آخرین شعر آرش باشد.آرش یکی از شاعران اصلی گروه مطرود است یعنی یکی از افرادی که بنیانگذار پایگاه مطرودند.مطرود با افت و خیزهایی که در این سالها داشته چه خوب چه بد یکی از تاثیرگذارترین موج ها و اتفاقات ادبی دهه هشتاد به شمار می رود.من در طول تلاشم جهت جمع آوری شعرها و خوانش شعرهای بچه های شعر هشتاد حالا به مطالعه شعر آرش رسیده ام.که می خواهم با هم این شعر را بخوانیم. منتظر نظراتتان هستم تا بعد.
دارد خون میآید
دارد
خون
میآید
خون دارد با آژانس میآید
خون دارد با یک غریبه میآید
خون دارد با یک زن خراب میآید
زن خراب با خون دارند به چشم من نزدیک میشوند
من به آلت حجیم خون زل میزنم
خون با زن پچپچ میکند
زن خراب دولا میشود توی چشم من و پسـتانش را
سر پستـانش را در دهانم فرو میکند
خون دست زن خراب را میگیرد
و میکشد
و میبرد
پستان از لای دهان و دندان من در میآید
زن و خون به خانه میروند
آبدهانم دارد از بدن زن میچکد
خون بیرون میآید
خون چیزی مابین خجالت و عصبانیت است
خون، زن خراب را با آزانس می فرستد به ناکجاآباد
خون نگاهم میکند
من خودم را خراب میکنم
خون دماغش را میگیرد
و از چشمش میزند بیرون
خون می ریزد روی صورتش
خون صورتش را پاک میکند
خون به آینه نگاه میکند و به خودش میگوید :«فقط خون»
من میفهمم که زن خراب نتوانسته است خون ما را ارضا کند
خون به خودش فشار میآورد
خون درمیآورد
و قطرهای از خودش را در دست میگیرد
قطرهای که میشود «یک خون دیگر»
خون با « یک خون دیگر » میروند توی اتاق و با هم پچپچ میکنند
خون دارد با« یک خون دیگر » همجنسبازی میکند
خون سرش را از در بیرون میکند
خون خودمان را میگویم
و به چشمهایم نزدیک میشود و میگوید که کمی روشنفکر باشم
و حرص میخورد از تاریکفکریم
خون روشنفکر فشارش بالا میرود
خون سکـسش را رها میکند
خون دارد بالا میآورد
خون
خون جنون
انگار خون دارد میدهد
انگار خون دارد میریند
انگار خون سزارین کرده است
خون دارد شلوارش را پاش میکند
و با «یک خون دیگر» که شلوارش را هم پاش کرده است
و بچهاش را هم بغل کرده است
از خانه می زنند بیرون
خونها که از خانه میزنند بیرون
خونها که از خانه میزنند بیرون
خونها که اجتماع را نگاه میکنند
خونها که تلویزیون را درک میکنند
خونها که سوار مترو میشوند
خونها که با ترس به رگهای خشک سام مقدم در ایستگاه شهید بهشتی نگاه میکنند
خونها که یک نفر را در مترو با والتر بنیامین اشتباه میگیرند
خونها که به والتر بنیامین می چسبند
خونها که آگهیهای تجاری را نگاه میکنند
خونها که پولهایشان را در مترو زدهاند
خونها که رفتهاند کلانتری و گفتهاند که پولهایشان را والتر بنیامین زده است
خونهای جنون
خونهایی که فرم استخدام پر کردهاند
خونها که فرم استخدام را خونی کردهاند
خونها که اخراج میشوند
من
ایستاده ام
خون
دارد تنها میآید
خون دارد پیاده میآید
خون با خانوادهاش نمیآید
خون بدون نان میآید
خون بیکار است
خون حشیش خورده است
خون سرش گیج میرود
و شاشبند میشود
خون به چشمهای من نزدیک میشود
خون دولا میشود
و از پستان من خون مینوشد
خون دارد میرود
خون
دارد
میرود
خون
دارد
از اینجام میرود.
۲۴ اسفند ۱۳۸۸
این شعر هم از فریبا فیاضیست.شاعر زن جسوری که به نظر من خیلی پیشتر از اینها باید دیده میشد البته این شعر همه چیزی نیست که من بتوانم با آن او را بیان کنم.به هر حال او جزو شاعران زنیست که میتوانند و باید اسمشان خیلی زودتر و بیشتر از اسم کسانی چون پگاه احمدی و رزا جمالیها بیافتد بر سر زبانها.به هر حال دوست دارم نظرتونو در باره این شعرش که از وبلاگش دزدیدم بخونم.لطفا خصوصی پیام نذارید.
آزادی دربست!
فریبا فیاضی
همیشه از این دست زاویه هاست
خابیدن
از روبرو با زاویه های دیگر برگشت می خورد (دوربین روی دست)
و تخت فعلا منتفی است
پناه می برد به گودی چشمها و جم نمی خورد
می خاهد اشک بریزد
اما همه چیز آرام و خوشبختی دم دست است
دیوار را به خود می کوبد
و درخواست فشار بیشتری دارد
برادرها تجاوز لطفا!
می توانستند به طرز نفس گیری انگشتان خود را به دو نیم کنند
با انگشتهای خالی از سیگار به هم علامت بدهند
خود را به نفر جلویی بمالند و برای بهم نخوردن صف دعا کنند
صف اصولا پدیده ی منحصر به فردی است
وقتی رعایت نکردن اش نشانه ی بی فرهنگی فرد است
فرد که می توانست تنهایی را با خود به اجتماع بکشد
باید چیزی دنبال خود کشیدن را از خاطر می برد
دال های بدون مدلول
فعل های متعددی و تشدید قرائن همبستگی
جواب سوال 5: ایرانی یا ایرانی/امریکایی
ساده است خیلی!
پس سخت بگیرید
تا پیوست شدن تاریخ عقب بیفتد
تقویم موج را دوست ندارم
از قانون شدن حرکت های خود جوش سالانه به اندازه ی قانون اساسی بیزارم
به اندازه ی تیک زدن روز های خونی شخصی در تقویم
یاد آوری صف/ فشار از عقب/ خروج
خروج و مسئله ی پناهنده ها
آنها گمان می کردند
فقط کافی بود اشاره کنند
اما باز ما را دست کم تا حد گوسفند رساندن ساده تر از تیر باران بود
شماره گیری از ناخنها را به بعد از کبودی موکول می کنند
چیزی از لباسها باقی نمانده
تمام هوای محوطه از ششها پر می شود
و بوی هموگلوبین همه جا را به قرمزی می کشد
دنبال نیم رخ بعدی کردن داشت از همه جا سُر می خورد.
و پایان را در بر می گرفت
فقط کافی بود به خروجی ها اشاره کنند.
اما شرط می بندم کسی برای آزادی داوطلب نخاهد شد
دوباره به شانه ها بر می گردد با سرعتی تمام نشدنی
همه چیز در انتها به پایان وصل خاهد شد
وصل
از وبلاگ: http://crevee.blogfa.com
گروس عبدالملکیان
پارانویا
از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه ی بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من.
اصلا
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم
به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
نوار را که برگردانند
خروس می خواند.
*
از توی کمد هم شده پیدایم کن!
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
" خُب،
نقشت این بود"
از : http://www.garousabdolmalekian.blogfa.com/
با اجازه از مطرود
با هم شعر احسان عزتی را میخوانیم و به نظر خواهی میگذاریم.میخواهم یک سنت بهپا کنیم.
احسان عزتی
ساچی ـ گرگ قطبی ـ گیتارلید میزد و لبخند به لب داشت
www.matrod.org
دیشب رفتیم سینما آزادی طبقه هفتم فیلم طهران تهرانو ببینیم.نفری چهار هزار تومان هم پولشو دادیم.سینما عالی بود،صندلیها،صدا و هرچی که یه سینمای خوب باید داشته باشه داشت خبر مرگش.
طهران تهران.اپیزودیش که مال مهرجویی بود حرف نداشت.راستش پس از سنتوری از مهرجویی ناامید شدهبودم ولی این فیلمش امیدوارم کرد.اولا فکر نمیکنم از کسی وام گرفته باشدش مثل فیلمای قبلیش که فیلمنامهها اغلب اقتباسی بودن.دوما به اینخاطر که دست گذاشته بود روی حساسیتهای یک انسان شهری.به سادگی تمام.یک مستند گردشگری که فکر نمیکنم بهتر از این میشد ساختش.دوربین،صدا،بازی و بازیگردانیها،ریتم و دیالوگها عالی،موسیقی هم که فوقالعاده.فقط خیلیکوتاه بود به نظر من.باید بیشتر میگشت،باید آوارگی شهری رو بیشتر نشون میداد ولی به هرحال امیدواریمو به مهرجویی برگردوند.
فیلم دوم خوب نبود.
فیلم سوم رو تو خونه دیدم.زشته بگم که تا امروز هیروشیمای آلن رنه رو ندیده بودم.فیلم سوم هیروشیما عشق من بود.فیلمی با تمام خصوصیات موج نویی،فیلمی مخصوص فرانسویها،فیلمهای مریض و کندی که معمولا دیالوگهای شاعرانه و قدرتمندی دارند.نمیدونم چرا بااینکه میدونم فیلمای خوبین ولی نمیتونم باهاشون حال کنم.هیچکدوم اونها نمیتونن حتی جای یک فریم از تارنتینو یا هیچکاک یا حتی اصغر فرهادی و بیضایی رو توی دلم باز کنن.
تعطیلات داره تموم میشه.انگار توقفسم و دارم میرم به یک قفس کوچیکتر.به کی بگم که این اون زندگیای نیست که تو سرم داشتم.
میگن آقام هدایت (به قول رضا شنطیا) پس از تموم شدن نسبی خفقان در ایران دیگه نتونست چیزی بنویسه و رفت پاریس و خودکشی کرد شاید چون دیگه نمیتونست چیزی بنویسه.ماها که تو خفقان نوشتنو یاد گرفتیم و بهش عادت کردیم شاید نتونیم تو جایی مثل نییویورک چیز در خوری بنویسیم و بسازیم.به نظر شما اینجوریه.به نظر شما ما تو آزادی بهتر می نویسیم یا توی خفقان؟ کوندرا هم نتونست تو آزادی چیز خوبی بنویسه.نمیدونم به عنوان یک شاعر و نویسنده ناشناخته آرزوی آزادی کنم یا نه؟شما چی میگید؟
این روزا بیشترین دغدغهام شده تمامشدن ایام تعطیل.مثل زهر مار میمونه رفتن به روزمرگی و سرکار.
این روزا زیر چونهام ، چیزی مابین چونه و غده تیروئیدم درد میکنه،دست که می زنم انگار یه چیزی اونجا باشه،از ترس بزرگ شدن اون چیز تو خودم میرم.
این روزا تو خودمم.
دیشب که تو خودم بودم کف شیشهای یکی از طبقات کتابخونه ام که سنگین شده بود شکست و صبح زنم که دوروزه باهاش قهرم همهرو ریخت رو سرم و گفت پاشو اینم میراث مونده هات.اینجور بود که ازخواب پریدم.
این روزا صله رحم.باید برم خونه دختر عموی زنم مثلا بگم ما اومدیم عیددیدنی و اونام بگن صدسال به این سالها.،امیدوارم سالی بهتر از این سال.آخه دختر عموی زنم کجای این سال خوب بوده که تو آرزو می کنی بهتر از اون باشه امسال.امروزم باید سه چهار جا بریم و نشون ندیم که با هم قهریم اگه دخترمون از دهنش در نره.
فکر نوشتن از سرم بیرون نمیره.میخام حرفهای شم.چرا؟ چونکه وقتی به فامیل و خانواده و دوستان میگم کار دارم و اونا بگن چی کارداری بابا؟ و من بگم میخام بشینم بخونم و بنویسم اونا مسخرهام نکنن و بگن کار داره آخه نوشتن کارشه.خوب میشه نه؟ خیلی بده آدم کارشو که 90 درصد زندگیشو تشکیل میده دوست نداشته باشه.
از صبح تا حالا من تو کف کلمه «میراث مونده هات» موندم.
دیروز دیاسپام ده خوردم حالا دارم گیجیمو با کاپوچینو معتدل میکنم.
این شعر را دزدکی از مطرود دزدیدم.به نظر شما علی سطوتی در کجای شعر ما قرار دارد.من که نظرم راجع به او کاملا مثبت است شماچطور؟
علی سطوتی قلعه
شعر بیخوابی
روزهایی آمد که فقط نگاه کردم
دیدم موجوداتی را که زدند رگهایشان را و زیر پوستم کرم گذاشتند
کرمها میریختند شب توی خوابم و همانطور که خوابیده بودم پرتم میکردند پایین
بلند میشدم خودم را میتکاندم زنگ خانهمان را میزدم میرفتم توی اتاق و دیگر خوابم نمیبُرد
درست چسبیده بودم به سطح درونی لباسهایم
به این معنا که دورم زدند موجوداتی که ضمنن فضایی نبودند و چیزهای بیاهمیتی را نشانم دادند که چند ساعت بعد اتفاق میافتاد
چند ساعت بعد هیچ اتفاقی نمیافتاد و من فکر میکردم یک نفر دارد اشتباهن جای من زندگی میکند
معنای دیگرش میتواند این باشد که خانوادهام نمیدانستند با کی حرف میزنم
همهاش دنبال دوستانم میگشتند
اصلن نمیدانستند دوستانم میروند کلههایشان را بهم میچسبانند و وقتی برمیگردند خیابانها خلوت شده است
من خودم کلهی یاشار را دیدم که گذاشته بود روی میز و داشت با آن حرف میزد
فهمیدم باید تنهایش بگذارم
رفتم توی کمد دیواری در را به روی خودم بستم
وقتی بیرون آمدم یاشار رفته بود و آنها متوجه نبودند
موجوادتی بودند که از انتهای واقعیت به دنیا آمدند و در نهایت به واقعیتی تبدیل شدند که هرگز نمیخوابید چون چشمهایشان باد میکرد و میترکید و چشمهای تازهای درمیآوردند که جوان بود
وقتی زنگ زدم مامان گفت کجا بودی گفتم خواب بودم اما دیگر خوابم نمیبُرد
روزهایی آمد که بیرونم کردند در ده دقیقه
ده دقیقهی بعد در خانهی هنرمندان نشسته بودم به آن شش سال فکر میکردم
میخواستم بشقابپرندهای ببینم که شبها میچرخد پشت پنجرهی اتاقم
حتا تا این اندازه پایین میآید یعنی
اما چیزی که دیدم موجود میکروسکوپیای بود که زیر عینک الهام درشت میشد و میخندید
وقتی خودم را تکان دادم هزاران موجود میکروسکوپی روی هوا معلق ماندند
دیدم جمعیتی را که علیه من حرکت میکردند پشت من در تاریکی
جرئت نمیکردم برگردم آنها را ببینم
فقط نگاه کردم
روزهای بیپولی آمد در زمستان
صورتم را چسباندم کف دستم و فشار دادم
خود به خود عقب رفتم
فهمیدم اتفاقاتی افتاده است اما من دارم جای یک نفر دیگر زندگی میکنم
ایستادم روبهروی آینه و خودم را معرفی کردم
بعد خوابهایی را به یاد آوردم که مشخصن اپیزودیک به نظر میرسیدند بدون آن که کوچکترین ارتباطی با یکدیگر داشته باشند
کرم دندانهداری از دماغم آمد بیرون نشست روی گونهام به من زل زد و خندید
فقط نگاه کردم
خانوادهام توی اتاق فکر میکردند که دارند بلندم میکنند
روزهای سختی بود
به قول مجید یگانه یاور هم نبود
من نمی دونم دیگه به چه امیدی می شه تو این مملکت بود و کار ادبی کرد.من نمی دونم چطور می تونیم رادیکال بمونیم من نمی دونم چطور دیگه می شه نوشت.مسئله اعتماد و ایراندخت و این کلک های دولتی و شبه دولتی محافظه کار نیست. مسئله نوشتنه و دل و دماغ نوشتن.می دونید چیه دوست دارم یه روز یه چیزی بنویسم که توش فاک نداشته باشه.دیگه پاره شدم. پس به قول سانای تو این مملکت فقط باید بوق بزنی بووووووق فاک آل.کاش می شد برم یه جایی که پشیمون نشم. کاش می شد.یه جا بهم نشون بدید.

حامدشاملو دهن آدم را سرویس میکند مخصوصاً با این داستان آخرش در مطرود. داستان روایت گفتگوی مریلین منسون است با آیدای تجریدی.گفتگو به کجاها که نمیکشد.باید بخوانید.حامد پر از نبوغ رواییست.
نبوغ روایی از نظر من همانچیزی است که در کار اکثر
داستاننویسان وجود ندارد. نبوغ روایی همان چیزی است که در پروست و سلین
به وفور دیده میشد. و بعدتر در بارتلمی، وونه گات،براتیگان،براهنی،بکت و
...
و من این روزها فقط در حامد میبینم.به اعتقاد من این نبوغ روایی برخلاف ظاهر از روحیهی قرارگیری در پروسه نوشتار شعر و تربیت در بستر آن سرچشمه میگیرد نه نثر روایی و داستانی.مخصوصاً پروسه نوشتاری شعرهایی که در مطرود منتشر میشوند.این بکگراند عصبی و موج زبان هار و وحشیای که در قالب مطرود وجود دارد نیاز به ریزش و به قولی سوپاپ اطمینانی به نام روایت داشت.البته اینوجه در شعرهای نوشته شده مطرود نیز به شکل محوی دیده میشود و به نظر من حامد برخاسته از این نوع سرایش است . سرایشی که به روایت نبوغ و ضعف عمدی توصیف میپیوندد.در خطهای بیهویت مابین شفاهیت یا صدا و نوشتار.
امروز 22 بهمن بود.امروز من بیشتر از همیشه فکر کردم که خیلی غریبم.حس کردم دیگه با این شهر حال نمیکنم.نه به خاطر راهپیمایی و اینجور چیزا.به خاطر هیچی.نه که فکر کنید بتونم یه جای دیگه آروم شم.نه.فقط میخام اینجا نباشم.ولی نمیشه که.زوره.
امروز 22 بهمن بود.نشستم بعدش سه میمونو دیدم.واقعا فوق العاده بود.چطور میشه به راحتی با یک داستان ساده یک عمق فجیع رو نشون داد؟که نوری ترک نشون میده.این فیلم به نظرم بیشتر از هرچی محصول تقابل آزادی و سنته.چی بگم؟
ادبیات باید رادیکال باشه داداش.
نمی دونم چطور میتونم نویسندگی رو برای خودم و خانوادم نهادینه کنم؟یعنی چی؟میگم.
یعنی اینکه کارم بشه شرعاً نوشتن.یه اتاق بهم بدن با میز و اینترنت و وقت و من بشم راوی و شاعر.بعد زنم تو خونه گیر نده که چقدر کتاب میخری؟ اینهمه خوندی چه گهی شدی حالا؟ دخترم هم از مامانش یاد گرفته میگه حالا چه گهی شدی بابا؟
چطور میشه گفت که توی ادبیات یه گهی شدن معنا نداره مخصوصاً توی این وضع مملکت ، درحالیکه من حالا خودم فکر میکنم یه گهی شدم ولی فرصت بروز ندارم.همشون میخندن و زنم میگه:همسایه ها یاری کنین.
دخترم میگه:بابا اگه فرصتشو بهت بدن و وضع مملکت خوب بشه مثلا چیکار میکنی؟
منم میگم کارهایی رو که تویاین وضع نوشتم چاپ میکنم.
دخترم میگه کی این چیزارو میخونه؟درضمن مگه تو فرصت داری.
زنم میگه ایشالا که به آرزوت نرسی و هردو میخندن که تلفن خونه زنگ میخوره.
ادبیات باید رادیکال باشه. الان دیگه 23 بهمنه.کف کردم واسه خواب.واسه یه رویا.واسه فیلم دریمر.واسه انقلاب فرانسه و جاکشی خواهر. کف کردم. دیروز روزی بود که هیچ شهوتی توی اندامهای تناسلیام احساس نکردم.
خوابم نمی یات.
حالا امروز چهارشنبه 21 بهمن است. با زنم آشتی کردم.الان توی ادارهام. خدماتی ما خلخالیست. آهنگ شمالی سلیمه را از موبایلش دارد پخش میکند و میرقصد دور از چشم مدیر.الحق که آهنگ شادیست و آدم را میلرزاند.خلخالی شاباش میخواهد ازم و من براش ابرو می اندازم.کیف می کند.به جهانگیر، خواننده آهنگ سلیمه که گوش می دهم نمیدانم چرا به یاد آهنگهای ردیوهد و میوز میافتم.دور از چشم مدیر دارم به این فکر میکنم که وجه تشابه این موزیکها در چیست که نه تنها نتوانستم بفهمم بلکه وجه تفارقشان را هم نفهمیدم.بیخیال شدم.خداییش خلخالی قشنگ میرقصید.آدم را به عروسیهای قاطی میبرد.عروسیهای قاطی.عروسیهایی فامیل ما همیشه تا هرچی که یاد دارم قاطی بوده الا عروسی من.البته آخرش قاطی شد که دوتا خانواده دعواشون شد.مادر خلخالی به خلخالی زنگ زده میگه فردا بیرون نریا.فردا 22 بهمنه.فردا 22 بهمنه.فردا 22 بهمنه.امروز 4 تا مسافر زدم یکیش خلخالی بود.آمده بود بیمارستان شریعتی برای پدرش.فردا مرخص میشد. خدماتی ما از ساق پاهای زنی میگوید که دیروز پشت ترک موتور شوهرش نشسته بوده و باد شلوارش را کمی بالا می برده.جوری از 5 یا 6 سانت ساق پا حرف میزند که قول میدهم دیشب تا صبح پشتش را کرده و پس از به خواب رفتن زنش 3 بار جلق زده است.قول می دهم.جوری برایم تعریف میکند که یواش یواش آلتم سفت و سفتتر شد.طپش قلبم بیشتر شد و اربابرجوع آمد تو و خوابید و خوابید و خوابید.خدماتیمان نیست.فردا 22 بهمن است.
سلام.به چه کسی سلام میکنم؟به شما؟به خوانندههای احتمالیام؟یا به خودم؟بله به خودم بیشتر سلام میکنم.پس سلام ای خودم که از همه چیز واجبتری.ای خودم که همیشه فکر میکردم از همه چیز فرعیتری.فرعیترم.آنقدر فرعیام که حتی زنم هیچ حسابی رویم باز نمیکند.زنم.زنی که همه چیزم را برای او گذاشتهام به من میگوید: "غیرقابل اتکا".چرا؟چون که به او گفتم":ذرهای آزادی برایم نگذاشتهای".و او جلوی مادرش به من گفت:"چون غیرقابل اتکایی."بعضی وقتها بعضی کلمه ها آدم را منفجر میکنند.این کلمه عرضه این کار را دارد.به هرحال این کلمه یک روزم را کاملا به گاداد.روزچهارشنبه 20 بهمن 88.مهم بود.
همیشه در محیط کار پشت سرم میشنیدم که میگویند فلانی شل کار میکند.فلانی خونسرد است.فلانی حواسش اینجا نیست.اما من کار خودم را می کردم.من در کار هیچ وقت کم نگذاشتم . همیشه کاری که به عهدهام بود را انجام میدادم اما نه بهسرعت.من هیچوقت سرعت کافی را نداشتهام.ولی زنم را کاملا در رفاه گذاشتهام.سفرهای مدام.محیط زندگی آرام.احترام به او و خانوادهاش و هر چیزی که یک مرد زندگی باید برای زنش فراهم کند را برایش فراهم کردهام حتی اگر استیجاری. پس چرا من غیرقابل اتکام در روز چهارشنبه 20 بهمن 88.خیلی مهم است.آدم به یاد کینه میافتد.